|
نظريات كلاسيك پيرامون جهاني شدن
تدوین22/1/88 : بر گرفته از کتاب زیر موج جهانی شدن : نویسنده رضا ثانی
به حكايت تاريخ، اوّلين ادعاي جهانيشدن از حلقوم اديان الاهي برخاستهاست. ابراهيم خليل، موسي كليم، عيسي مسيح و محمد امين همگي رسولانبرحق خداوند براي همه انسانها بودند.
و از اين روي است كه ايده جهانيشدن به مثابه يك هدف مقدس در اديانالاهي قابل جستوجو است. اين ايده در اوستاي زرتشت، با نبرد اهريمن واهورامزدا تحقق مييابد؛ در انجيل مكاشفه يوحنا، فصل هارمجدون، آخرينتابلو از جدال شر و نيكي براي بازسازي نمادين جهان به تصوير كشيدهميشود؛ شيعيان راستين علي(ع) نيز ظهور يك منجي عدالتگستر را در عصرآخرالزمان باور دارند كه نامش مهدي(عج) است. البتّه در طول تاريخ،امپراتوراني نظير نرون و هيتلر نيز بهسوي جهانيشدن و جهاني ماندن، گامبرداشتند، ليكن رو به اضمحلال و نابودي رفتند و بنيادشان نيز به ناچار
برباد رفت. امّا آنچه كه در آستانه هزاره سوم، از آن تحت عنوانجهانيشدن نام ميبرند، منشأيي كاملاً زميني دارد و ناظر بر سيادت و قيادتمطلقه «بازار»، بر سرتاسر جهان ـ شهر زميني است. از اين روي در تحليل آن،هيچگاه نبايد تعبيري ديني نمود و از اين واژه، «اينجهانيشدن» انسان رابرداشت كرد و آن را در برابر «آن جهانيشدن» قرار داد. هرچند بايد اذعانداشت، انساني كه مأواي واقعي خود را در اين جهان قرار دهد و از ياد آن
جهان غافل بماند، ناخودآگاه براي «اين جهاني ماندن» تكاپو خواهد
كرد.
واژه جهانيشدن براي نخستين بار در اوايل دهه شصت ميلادي واردادبيات روابط بينالملل شد و از همان آغاز همگان به دشواري فهم اين پديدهپيچيده اعتراف كردند. نشريه Specator در نوامبر 1962، از جهانيشدن بهعنوان پديدهاي «گيج كننده» تعبير كرد؛ با اين وجود، جهانيشدن، به مثابهجرياني قوي در عرصه جهاني، موضوعيت يافت.
با تسريع پيشرفتهاي تكنولوژيك در عرصه ارتباطات مبتني بر IT، تابعزمان و مكان در انتهاي هزاره دوم از هم گسست و اين امر باعث شد كه جهانبه صورت دهكده كوچكي ـ كه اطلاعات ديجيتال به مثابه شريانهاي حياتيآن محسوب ميشدند ـ بازسازي شود. به اين ترتيب تز همبستگي متقابلبشريت، تقويت شد و برخي نظريهپردازان از جهانيشدن به عنوان ساختنجهاني به هم پيوسته، براي مردمي با سرنوشتي مشترك ياد كردند. هر چند دردهههاي گذشته اشخاصي نظير هاپكينز و مانزباخ از دنيايي به هم وابستهسخن گفته بودند امّا جهانيشدن گامي فراتر از اين وابستگي متقابل بود.
رابرتسون در سال 1992 نوشت:
جهانيشدن يا سيارهاي شدن جهان، مفهومي است كه هم به تراكم جهان و هم بهتشديد آگاهي درباره جهان به عنوان يك كل ميانجامد و هم به وابستگي متقابلو واقعي جهاني و هم آگاهي از يكپارچگي جهان در قرن بيستم اشاره ميكند.
مك گرو نيز اين تعبير از جهانيشدن را ارائه داد:
افزايش شمار پيوندها و ارتباطات متقابلي كه فراتر از دولتها و در نتيجهفراتر از جوامع، دامن ميگسترند و نظام جديد جهاني را ميسازند.جهانيشدن به فرآيندي اطلاق ميشود كه از طريق آن، حوادث، تصميماتو فعاليتهاي يك بخش از جهان ميتواند نتايج مهمي براي افراد و جوامعدر بخشهاي بسيار دور كره زمين در برداشته باشد.
مارتين آلبرو، جهانيشدن را به فرآيندهايي كه براساس آن تمام مردمجهان در يك جامعه واحد و فراگير جهاني، به هم ميپيوندند، تعريف ميكندامّا امانوئل ريشتر پا را فراتر گذاشته، جهانيشدن را شكلگيري شبكهايميداند كه طي آن، اجتماعاتي كه پيش از اين در كره زمين، دور افتاده ومنزوي بودند، در وابستگي متقابل و وحدت جهاني ادغام ميشوند.
اين رهيافت ايدهآليستي از جهانيشدن داراي اشكال عمدهاي بود.واقعيت آن است كه جهانيشدن، هر چند در برخي جهات نظير ارتباطات،پيوستگي ايجاد ميكند امّا نظام جهاني واحد و به هم پيوستهاي را با سرنوشتيمشترك، پديد نميآورد؛ حتي به برخي شكافها و نابرابريها نيز دامنميزند. در گزارشي كه برنامه سازمان ملل متحد براي توسعه ارائه داده است،براين نكته تأكيد شده كه ظرف 30 سال گذشته، فاصله بين غنيترين وفقيرترين كشورها، يعني دو كرانه بالا و پايين جهان، دو برابر شده است. سهمافريقا در توليد ناخالص جهان ظرف بيست سال، از 9/1 درصد به 2/1 درصدكاهش يافته است. البته جهانيشدن فرهنگ مصرفي سرمايهداري، شانسبالايي براي موفقيت دارد چرا كه امروز حتّي در فقيرترين محلههاي جنوبنيز، بشقابهاي ماهوارهاي دهان بازكردهاند!
برخي ديگر از نظريهپردازان، جهانيشدن را فرآيند تاريخي غربيسازيجهان ميدانند، امّا در اينكه اساساً غرب چيست و اين فرآيند غربيسازي برچه مبانياي استوار است، اختلاف نظري كلي مشاهده ميشود.
فرانسيس فوكوياما ـ محقق و متخصص روابط بينالملل در مؤسسهتحقيقاتي راند ـ از غرب به عنوان نظامي ياد ميكند كه در آن اصول و مبانيليبراليسم به طور كامل نهادينه شده باشد. او جهانيشدن را فراگير شدن الگويپيروز ليبرال دموكراسي پس از جنگ سرد ميداند و از آن به عنوان پايانتاريخ ياد ميكند. هرچند تعريفي كه وي از غرب ارائه ميدهد، صحيح به نظرميرسد امّا در اين نكته كه وجهي از جهانيشدن به معناي گسترش دموكراسيدر سطح جهان است، بايد شك كرد. تجربه بقيه دنيا! نشان ميدهد كهدموكراسي تا جايي كه بازار به آن اجازه دهد، رشد و پيشرفت خواهد داشت.
سرژلاتوش، متفكر چپگراي فرانسوي نيز جهانيشدن را مرحلهايديگر از فرآيند غربيسازي جهان ميداند كه در دوراني از تاريخ، به صورتجنگهاي صليبي و در دوراني ديگر بهصورت استعمار سياهان توسطسفيدپوستان اروپايي، تكرار شده است. لاتوش از غرب، استنباطيجغرافيايي ـ نژادي داشت كه ممكن بود بر كل جهان مستولي شود؛ اينبرداشت از غرب ديدگاهي است كه برخي از بنيادگرايان مذهبي (و البته نهاصولگرايان) و بيشتر بنيادگرايان نژادي آن را قبول دارند.
همانطور كه ملاعمر رهبر طالبان، فكر ميكرد در حال بازسازي هلالاست و سرانجام صليب را خرد خواهد كرد، ملاديچ و كارادژيچ خود راقهرمانان افسانهاي نژاد اسلاو ـ ارتدوكس ميدانند، كه مكلفند تا در برابرغرب كاتوليك قد برافراشته و مسلمانان بالكان را قتل عام كنند.
اين نوع نگرش به غرب، نميتواند صحيح باشد، البتّه بيترديد ميتوانگرايشهاي مذهبي و نژادياي در تمدّن غرب يافت امّا نميتوان آن را به كلمجموعه تعميم داده، بر اساس آن، رخدادهاي بينالمللي را تحليل كرد. ازسويي ديگر اين برداشت از غرب در ذات خود نوعي نفي غربيسازي ـتعبيري كه لاتوش از جهانيشدن ارائه ميكند ـ را ميپروراند؛ چرا كه در اينصورت اطلس جهان، مجموعهاي از ستيز تمدنها و فرهنگهاي مختلفخواهد بود؛ همان تصوير سرخي كه ساموئل هانتينگتون استاد دانشگاههاروارد در نظريه برخورد تمدنها آن را ترسيم كرد و بر غيرعملي بودنغربيسازي جهان تأكيد ورزيد.
در حقيقت نظريه برخورد تمدنها، نافي جهانيشدن محسوب ميشود.هانتينگتون از غرب به عنوان واقعيتي جغرافيايي ـ فرهنگي ياد ميكند كه درآن نظام ليبرال، دموكراسي نهادينه شده است. او معتقد است كه ليبرال،دموكراسي نميتواند جهاني شود چرا كه با اصول فرهنگي ساير ملل كه ويزيركانه از آن به عنوان باورهاي تمدني ياد ميكند، در تناقض است.هانتينگتون در آخر براي آن كه سيادت تمدن غرب ـ البته به رهبري ايالاتمتحده آمريكا ـ مخدوش نشود، جز برخورد تمدنها و تشديد گسلها و مرزهايخونين تمدني مابين غرب و سايرين]![ گزينه ديگري پيشنهاد نميكند. بايدهوشيار بود كه اين توصيه هانتينگتون چيزي جز دشمنتراشي براي غربپس از سقوط امپراتوري شوروي نيست؛ همانطوري كه هابز توصيه ميكند:
اگر بربرها وجود خارجي ندارند، بايد در پي خلق آنها باشيم. جهان درپرتو مفاهيم متضاد بهتر درك ميشود. همسازي طبيعي، توهّم خطرناكياست. بيشك خلا قدرت توسط كساني پر خواهد شد كه از اراده، ابزار،سرعت عمل و رهبري مناسبي برخوردارند.
|